تبلیغات
تالدیک-Taldyk - مادر یک چشم
 
تالدیک-Taldyk
اگر یادتان ماندو باران گرفت...........دعایی به حال بیابان کنید
درباره وبلاگ


نام ونام خانوادگی:عیسی پارسا
دانشجوی کارشناسی ارشد جغرافیا(اقلیم در برنامه ریزی محیطی)دانشگاه خوارزمی تهران
با عرض سلام و ادب خدمت همه کسانی که از این وبلاگ دیدن می کنند وبه علاقه مندان علم جغرافیااین وبلاگ جهت گسترش ومعرفی علم جغرافیا وتبادل نظر بین علاقه مندان ایجاد شده است مارا با نظرات سازنده خود در غنای مطالب وبلاگ یاری نمایید.....
ایمیل:eisa.parsa@yahoo.com
تلگرام:
parsa13629@

مدیر وبلاگ : عیسی پارسا
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خودتونو در مورد کیفیفت مطالب وبلاگ بیان کنید؟









سه شنبه 7 دی 1389 :: نویسنده : عیسی پارسا


مادرمن فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت منبود.


She cooked for students & teachers to support the family.


اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.


There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me.


یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره.


I was so embarrassed. How could she do this to me?


خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه؟


I ignored her, threw her a hateful look and ran out.


به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اون جا دور شدم.


The next day at school one of my classmates said, "EEEE, your mom only has one eye!"


روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره.


I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear.


فقط دلم می خواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا می كرد و منو .. كاش مادرم یه جوری گم و گور می شد...


So I confronted her that day and said, " If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"


روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری؟


My mom did not respond...


اون هیچ جوابی نداد...


I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger.


حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.


I was oblivious to her feelings.


احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.


I wanted out of that house, and have nothing to do with her.


دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم.


So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study.


سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.


Then, I got married. I bought a house of my own. I had kids of my own.


اون جا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی...


I was happy with my life, my kids and the comforts.


از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم.


Then one day, my mother came to visit me.


تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من.


She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren.


اون سال ها منو ندیده بود و همین طور نوه هاشو.


When she stood by the door, my children laughed at her, and I yelled at her for coming over uninvited.


وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا، اونم بی خبر.


I screamed at her, "How dare you come to my house and scare my children!" GET OUT OF HERE! NOW!!!"


سرش داد زدم:" چطور جرات كردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!گم شو از اینجا! همین حالا!!!"


And to this, my mother quietly answered, "Oh, I'm so sorry. I may have gotten the wrong address," and she disappeared out of sight.


اون به آرامی جواب داد:" اوه خیلی معذرت می خوام مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.


One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore .


یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.


So I lied to my wife that I was going on a business trip.


ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم.


After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity.


بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی كنجكاوی.


My neighbors said that she is died.


همسایه ها گفتن كه اون مرده.


I did not shed a single tear.


ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم.


They handed me a letter that she had wanted me to have.


اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن.


"My dearest son, I think of you all the time. I'm sorry that I came to Singapore and scared your children.


ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم.


I was so glad when I heard you were coming for the reunion.


خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا.


But I may not be able to even get out of bed to see you.


ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تورو ببینم.


I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up.


وقتی داشتی بزرگ می شدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم.


You see........when you were very little, you got into an accident, and lost your eye.


آخه می دونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادی.


As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye.


به عنوان یك مادر نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ می شی با یك چشم


So I gave you mine.


بنابراین چشم خودم رو دادم به تو.


I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me, in my place, with that eye.


برای من افتخار بود كه پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه.


With my love to you,


با همه عشق و علاقه من به تو!!!





نوع مطلب : یه تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :