تبلیغات
تالدیک-Taldyk - داستان وفا
 
تالدیک-Taldyk
اگر یادتان ماندو باران گرفت...........دعایی به حال بیابان کنید
درباره وبلاگ


نام ونام خانوادگی:عیسی پارسا
دانشجوی کارشناسی ارشد جغرافیا(اقلیم در برنامه ریزی محیطی)دانشگاه خوارزمی تهران
با عرض سلام و ادب خدمت همه کسانی که از این وبلاگ دیدن می کنند وبه علاقه مندان علم جغرافیااین وبلاگ جهت گسترش ومعرفی علم جغرافیا وتبادل نظر بین علاقه مندان ایجاد شده است مارا با نظرات سازنده خود در غنای مطالب وبلاگ یاری نمایید.....
ایمیل:eisa.parsa@yahoo.com
تلگرام:
parsa13629@

مدیر وبلاگ : عیسی پارسا
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خودتونو در مورد کیفیفت مطالب وبلاگ بیان کنید؟









دوشنبه 6 دی 1389 :: نویسنده : عیسی پارسا

یک روز آموزگار از دانش آموزانى که در کلاس بودند پرسید آیا مى توانید راهى غیرتکرارى براى ابراز عشق، بیان کنید؟

برخى از دانش آموزان گفتند بعضی ها عشقشان را با بخشیدن معنا مى کنند.

برخى «دادن گل و هدیه» و «حرف هاى دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شمارى دیگر هم گفتند که «با هم بودن در تحمل رنج ها و لذت بردن از خوشبختى» را راه بیان عشق مى دانند.

در آن بین، پسرى برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را براى ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهى تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانى که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول براى تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتى به بالاى تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.

یک قلاده ببر بزرگ، جلوى زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکارى به همراه نداشت و دیگر راهى براى فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتى نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه هاى مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوى اما پرسید: آیا مى دانید آن مرد در لحظه هاى آخر زندگى اش چه فریاد مى زد؟

بچه ها حدس زدند حتماً از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوى جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودى. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».

قطره هاى بلورین اشک، صورت راوى را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان مى دانند ببر فقط به کسى حمله مى کند که حرکتى انجام مى دهد و یا فرار مى کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بى ریاترین راه پدرم براى بیان عشق خود به مادرم و من بود.



کاری ساسان



نوع مطلب : یه تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 7 دی 1389 08:15 ب.ظ
خیلی داستان جالبی بود.ممنون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :