تبلیغات
تالدیک-Taldyk - فلسفه کاربردی
 
تالدیک-Taldyk
اگر یادتان ماندو باران گرفت...........دعایی به حال بیابان کنید
درباره وبلاگ


نام ونام خانوادگی:عیسی پارسا
دانشجوی کارشناسی ارشد جغرافیا(اقلیم در برنامه ریزی محیطی)دانشگاه خوارزمی تهران
با عرض سلام و ادب خدمت همه کسانی که از این وبلاگ دیدن می کنند وبه علاقه مندان علم جغرافیااین وبلاگ جهت گسترش ومعرفی علم جغرافیا وتبادل نظر بین علاقه مندان ایجاد شده است مارا با نظرات سازنده خود در غنای مطالب وبلاگ یاری نمایید.....
ایمیل:eisa.parsa@yahoo.com
تلگرام:
parsa13629@

مدیر وبلاگ : عیسی پارسا
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خودتونو در مورد کیفیفت مطالب وبلاگ بیان کنید؟









دوشنبه 6 دی 1389 :: نویسنده : عیسی پارسا

بحث درباره فلسفه كاربردی را می‌توان با این سوال ساده و مهم آغاز كرد كه فلسفه به چه درد می‌خورد؟


پاسخ ساده و البته مهم این است كه فلسفه به هیچ دردی نمی‌خورد. چون فلسفه قادر به حل هیچ مسأله عینی ‌objective نیست و نمی‌تواند به حل آن كمك كند. چون هر مشكلی راه‌حل خود را دارد و باید از همان راه‌حل خاص خود مشكلش را رفع كند. ‌ این تلقی از فلسفه موجب دو نوع نگاه انحرافی نسبت به خود فلسفه شده، نگاه انحرافی اول این است كه فلسفه دون‌پایه است، تفكر فلسفی اتلا‌ف وقت و نهایتأ برای پر كردن برخی اوقات فراغت است، نگاه انحرافی دوم در مواجهه با نگاه اول شكل می‌گیرد یعنی تفكر دفاع از فلسفه. دفاع از مقام فلسفه به همان اندازه دون پایه دانستن فلسفه غلط و موجب وهن فلسفه است. از راسل پرسیدند فلسفه چیست؟ جواب طنزآمیز و البته هشیارانه‌ای داد و گفت: فلسفه آن چیزی است كه در گروه فلسفه دانشگاه‌ها درس می‌دهند. با این حال راسل می‌دانست كه تقسیم فلسفه به آكادمیك و غیر‌آكادمیك فاقد اعتبار است چرا كه تفكر فلسفی همه جا حضوردارد، خود او بود كه بعداً و این بار غیرطنزآمیز درمورد فلسفه چنین گفت: فلسفه آن‌طور كه من می‌فهمم، اساساً، تحلیل منطقی و پس از آن تركیب منطقی است... مهم‌ترین كار فلسفه نقد و وضوح بخشی به مفاهیمی است كه از روی عادت و بدون نقد و ارزیابی، پایه‌ای تلقی شده و پذیرفته می‌شود (‌راسل /1956/صفحه 341.) ‌ ‌ فلسفه، چه غلط و چه درست، مثل آب برای ماهی و مثل مادر برای فرزند است. مگر ماهی آب را اثبات می‌كند بعد می‌خورد، مگر فرزند شأ‌ن مادر را اثبات می‌كند بعد او را می‌پذیرد؟ حضور فرزند یعنی عظمت مادر، بی‌آنكه مادر قادر به حل تمام مشكلا‌ت زیستی، معیشتی فرزند باشد. بنابراین:


‌ 1- فلسفه به هیچ دردی نمی‌خورد (‌آن درد‌هایی كه ما می‌شناسیم‌.) به درد نخور بودن فلسفه یعنی ابزار نبودن فلسفه برای توجیه این و آن، برای توجیه این شخص و آن شخص، برای توجیه این ایدئولوژی و آن ایدئولوژی، برای توجیه این قدرت و آن قدرت. معنای دیگراین سخن این است كه تنبلی خودمان را در حل معضلا‌ت به گردن فلسفه نیندازیم و با توجیهات غلط فلسفی بی‌تدبیری خود را در حل مسائل تبیین نكنیم. فلسفه و حاملا‌ن آن (‌روشنفكران‌) صندلی چرخدار نیستند كه معلولین روی آن سوار شوند، به مقصد برسند و پس از رسیدن به مقصود آن را در گوشه‌ای رها كنند.


‌ 2- به درد نخور بودن فلسفه به معنای دون‌پایه بودن آن نیست. عده ای با دون پایه دانستن فلسفه، فرار از دشواری‌های تفكر را برای خود توجیه می‌كنند. فلسفه دون پایه، فلسفه ابزاری و فرمایشی است. فلسفه ابزاری ‌Instrumental philosophy غیرمعرفتی و پراگماتیستی است. بنابراین فلسفه دون پایه، فلسفه‌ای غیرمعرفتی است. اما ابزاری بودن فلسفه با كاربردی بودن فلسفه متفاوت است. هدف فلسفه كاربردی ‌Applied philosophy استاندارد‌سازی تفكر است از طریق وضوح بخشی تحلیلی و حذف پرت‌وپلا‌‌گویی‌های شبه‌منطقی و شبه‌فلسفی كه عموماً پایه و اساس تصمیم‌گیری‌های ما هم قرار دارند. هدف فلسفه كاربردی، سازماندهی پاسخ‌های نوین برای پرسش‌های كهن است. هدف، كمك به انسان برای فهم حقیقت و كسب معرفت و شناخت امر واقع تا حد امكان است، هدفی كه كاملا‌ً در نقطه مقابل فلسفه ابزاری قرار دارد. فلسفه كاربردی با حفظ شأن فلسفی مفاهیم، آنها را با زندگی روزمره پیوند می‌زند. یك مثال در این مورد، كه شایسته مطالعه جدی است، تلا‌ش‌های اندیشمند معروف لوی اشتراوس است كه با تلا‌ش‌های فلسفی و تئوریك خود واقعیتی به نام اتحادیه اروپا را شكل داد. نمونه دیگر تلا‌ش‌های فلسفی و تئوریك كانت است كه تدوین منشور حقوق بشر را پی‌ریزی كرد و از دل آن دموكراسی و ساختارهای دموكراتیك بیرون آمد. اولویت فلسفه بر دموكراسی از همین جا ناشی می‌شود. ‌ نمونه دیگر، فلسفه علم است. فلسفه‌ای كه هم به درد نخور است و هم معرفت‌بخش ‌knowledgeable و كاربردی. فلسفه علم به درد هیچ دانشمندی نمی‌خورد چون اساساً برای او و به سفارش او یا برای خوش آمد او و یا به عنوان ابزار پژوهش او ایجاد نشده، بنابراین غیر‌قابل دفاع و البته بی‌نیاز از دفاع، در برابر دانشمندانی است كه آن را وصله‌ای اضافه بر پیكر علم می‌دانند. اما پذیرش نظرات درست آن‌دسته از عالمان كه فلسفه علم را برای خودشان اتلا‌ف وقت و زائده‌ای بر تن علم می‌دانند، نباید موجب غفلت از كاربرد درست فلسفه علم، كه شأنی متفاوت از شأن علم دارد، بشود، یعنی شأن فهم حقیقت واقعیتی به نام علم. همین‌طور شأن فهم زمینه‌های حل مساله علمی. شأنی كه بیشتر فیلسوفان و معرفت‌شناسان از آن آگاهند تا عالمان و پژوهشگران. به همین دلیل، بدون اتكا به دستاوردهای فلسفه علم در حوزه اجتماع و به عبارت بهتر بدون توجه به مبانی فلسفه علوم اجتماعی، فهم هیچ مساله اجتماعی هم ممكن نیست. ‌


بنابراین هدف والا‌ی فلسفه كاربردی، اگر نه حل مساله كه زمینه‌سازی برای حل مساله است.


فلسفه، به این ترتیب، هم شأن كاربردی دارد، كه مرز آن را با فلسفه محض‌pure philosophy مشخص می‌كند و هم شأن معرفتی دارد، كه مرز آن را با فلسفه ابزاری تعیین می‌سازد. فلسفه محض و فلسفه ابزاری دو شكل افراط و تفریط فلسفه‌اند. ‌


اولویت فلسفه برحل مساله، حقیقت فلسفه كاربردی است. مطابق با این تئوری، حل هیچ مساله‌ای بدون اتكا به فلسفه كاربردی امكان‌پذیر نیست. ‌


فلسفه‌های موضوعی ‌subject philosophy یا اصطلا‌حا فلسفه‌های مضاف، از نمونه‌های بارز فلسفه كاربردی در دوران معاصراند كه بی‌توجه به خوش‌آیند یا بدآیند پژوهشگران حوزه‌های علوم تجربی، ضمن تلا‌ش برای زمینه‌سازی در حل مسائل تجربی، تاثیر شگرف و حیرتانگیز خود را در ارتقا و تعمیق فهم بشر به‌خوبی نشان داده‌اند. یك نمونه دیگر آن غیر از فلسفه علم، فلسفه ذهن است كه با تأمل درانواع حالا‌ت ذهنی ‌mental states از قبیل: ادراك، اندیشیدن، باور كردن، قضاوت كردن، توجیه كردن، نیت‌مندی افعال ذهنی و همین طور تعمق در فرآورده‌های ذهنی چون بازنمایی‌ها، باورها، معناداری گزاره‌ها، گرایشات گزاره‌ای و نظایر اینها، رویكرد نوینی به مساله كهن ذهن- بدن ‌mind-body problem ایجاد كرده است و تازه پس از این پرسش‌ها و پژوهش‌های فلسفی بود كه دنیای علوم تجربی متوجه رازگشایی از عنصر رازآمیزی چون ذهن شد و پژوهش‌های علمی خود را با نام علوم شناختی ‌cognitive sciences تاسیس كرد و با به خدمت گرفتن سایر دانش‌هایی چون، زیست‌شناسی، ریاضی، علوم عصب‌شناسی، انسان‌شناسی، منطق و كامپیوتر، در حوزه ذهن‌پژوهی طوفان به راه انداخت. طوفانی كه در كانون علم معاصر همچنان و به‌شدت ادامه دارد. ‌


‌ 3- فلسفه نیاز به دفاع كردن ندارد. فلسفه، اتحادیه یا حزب نیست كه نیاز به اساسنامه یا دفاعیه داشته باشد. بهترین دفاعی كه می‌توان از فلسفه كرد اصلا‌ح بنیان‌های غلط فلسفی ذهن خودمان است. اینكه تمایز فلسفه كاربردی را از فلسفه محض و فلسفه ابزاری بفهمیم. اینكه محتوای تفكر را فدای موضوع تفكرنكنیم و پراگماتیسم فلسفی را بر عقلا‌نیت و معرفت مسلط نكنیم و اینكه دریابیم، فلسفه كاربردی تنها كانون آموزش استانداردهای تفكر است. ‌


‌ 4- فلسفه كاربردی، هم مبنای تأمل و تفكر است و هم نتیجه تأمل و تفكر. تفكر به معنای تأ‌مل در مبانی به شكل‌ها و صورت‌های متعدد انجام می‌شود، تفكر شاعرانه، تفكر عارفانه، تفكر استتیك و زیبایی‌شناسانه و تفكر مفهوم‌كاوانه. فلسفه كاربردی حاصل تفكر مفهوم‌كاوانه است و این همان جایی است كه فلسفه به درد می‌خورد. هر یك از انواع تفكر شأن خاص خود را دارد و البته ضوابط خاص خود را. تفكر و تأملا‌ت مفهوم كاوانه، یعنی فلسفه كاربردی، با طرح پرسش، از تحلیل ‌analysis آغاز می‌كند. تحلیل فلسفی، به مثابه منطق درونی فلسفه كاربردی، گزاره‌ها را مورد كاوش و ریشه‌یابی منطقی یا زبانی قرار می‌دهد. بنابراین تحلیل یا منطقی است یا زبانی. اما تحلیل فلسفی را با تحلیل‌های شبه‌فلسفی پراتیكی و عمل محور نباید یكسان گرفت. تحلیل‌های موسوم به تحلیل حسی / شهودی /عرفانی/ سیاسی .../ و زیرمجموعه‌های آنها مثل نقد عرفانی، نقد سیاسی، نقد شهودی، نقد احساسی و... زمانی قابلیت تحلیل منطقی و زبانی پیدا می‌كنند كه در قالب گزاره‌های معتبر نقدپذیر بیان شوند. تحلیل به این ترتیب عملی است كه با زبان بر منطق و با منطق بر زبان صورت می‌گیرد.


تحلیل فلسفی، فلسفه تحلیلی هم نیست. با آنكه برای فلسفه تحلیلی هنوز تعریف واحدی در دست نیست، می‌توان با مراجعه به تاریخ تلا‌ش‌های فلا‌سفه آنالیتیك، فلسفه تحلیلی را استاندارد‌سازی تبیین مفاهیم دانست. فلسفه تحلیلی، به این معنا، فنی‌ترین بخش فلسفه و نسخه‌ای از فلسفه كاربردی است. در تحلیل فلسفی، گزاره، واكا‌وی منطقی یا زبانی می‌شود اما در فلسفه تحلیلی، مفهوم، تبیین فنی و تكنیكال می‌شود. در تحلیل فلسفی، هدف ریشه‌یابی مبانی منطقی یا زبانی گزاره‌هاست اما در فلسفه تحلیلی، هدف دستیابی به مفاهیم معتبر است مفاهیمی چون: معرفت معتبر، معنای معتبر، زبان معتبر، تبیین معتبر، استدلا‌ل معتبر، استنتاج معتبر و گزاره معتبر. با این حال كاربرد و هدف مشترك و نهایی تحلیل فلسفی و فلسفه تحلیلی، حذف ابهام و اغتشاش از حوزه مفاهیم، گزاره‌ها و نظریات است. ‌


‌ 5- فلسفه كاربردی، مساوی تفكر نیست. اول به این دلیل كه تفكر فقط فلسفی نیست زیرا تفكر، شاعرانه، شهودی، استتیك و عرفانی هم هست. دوم به این دلیل كه فلسفه هم فقط تفكر نیست، بلكه استدلا‌ل، استنتاج منطقی و ارزیابی نتایج هم هست. عقل ‌Ratio‌، به این ترتیب، هم در فلسفه به طور خاص و هم در تفكـر به طور عام، به عنوان یك ابزارشناختی (‌در كنار دو ابزار دیگر شناخت یعنی دل ما و تجربیات ما‌) نقش مهمی بازی می‌كند. فهم دقیق فلسفه كاربردی بدون فهم جایگاه عقل در زندگی انسان تقریباً امكان‌پذیر نیست. در میان تمام ویژگی‌های انسانی، عقل تنها پدیده‌ای است كه آرام و بی‌صدا خودش را زیر سوال می‌برد (‌نقد‌.) هیچ پدیده‌ای را در تاریخ انسانی نمی‌توان پیدا كرد كه به اندازه عقل متواضع باشد و علیه خود اقدام براندازی انجام داده باشد (‌نقادی.) تمام عمر از همه دشنام بشنود، تمام عمر هم به همه سرویس بدهد. با حمله كردن به آن موقعیت كسب كنند، برای حفظ موقعیت هم به آن استناد كنند. عقل تنها سرمایه‌ای است كه افراد آرزوی افزایش آن را ندارند، نه به این دلیل كه آن را بد و مضر می‌دانند بلكه به این دلیل كه همه فكر می‌كنند به اندازه كافی دارند‌!!! ‌


عقل و وجه بارز آن، نقد، محصول زندگی بشر روی كره زمین است و تا انسان با همین ماهیت فعلیش روی زمین زندگی می‌كند، عقلا‌نیت و نقد و تمام دشواری‌های آن، همچنان هم سرمایه او و هم مساله او باقی خواهد ماند. ‌


بنابراین فلسفه كاربردی به معنای كاربرد عقل و نقد در بهترین شكل آن است. در نتیجه عقلا‌نیت و نقادی حاصل كاربردی شدن فلسفه است و نه محصول غرب یا مدرنیته. عقل مدرنیته بی معناست، برعكس این غرب و مدرنیته است كه محصول عقلا‌نیت و نقادی است. این مدرنیته عقلا‌نی است كه وجود تاریخی پیدا كرده. عقل و نقد به مدرنیته متكی نیست، این مدرنیته است كه با آگاهی و هشیاری متفكرینش، هنرمندانش، حقوقدان‌ها و مدیرانش به عقلا‌نیت تكیه زدند و متحول شدند. عقل مدیون مدرنیته نیست، این مدرنیته است كه پیشرفت‌هایش، سراسر وابسته به عقلا‌نیت و انحطاطش نیز البته تما‌ماً به دلیل انحراف ازعقلا‌نیت بوده است. همان عقلا‌نیتی كه سنت مدرنیته بود، همان سنتی كه متفكرین و انسان‌های صد‌ها و هزاران سال قبل از مدرنیته با آن زیستند، آموختند، آفریدند، مهر ورزیدند و گاه با بی‌اعتنایی به او به انحطاط و زوال دچار شدند. ‌ ‌ رشد و زوال هر فرهنگی حاصل اعتنا و بی‌اعتنایی آن فرهنگ به فلسفه كاربردی است. اعتنا به فلسفه كاربردی، احیاگر معنویت، معرفت، هنر، معیشت، دینداری و ادبیات هم هست، به همان صورتی كه بی‌اعتنایی به فلسفه كاربردی، انحطاط معنویت، معرفت، هنر، معیشت، دینداری و ادبیات را هم در پی خواهد داشت.





نوع مطلب : مقاله های جغرافیایی(اقلیمی-رساله)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :