تبلیغات
تالدیک-Taldyk - دروغا
 
تالدیک-Taldyk
اگر یادتان ماندو باران گرفت...........دعایی به حال بیابان کنید
درباره وبلاگ


نام ونام خانوادگی:عیسی پارسا
دانشجوی کارشناسی ارشد جغرافیا(اقلیم در برنامه ریزی محیطی)دانشگاه خوارزمی تهران
با عرض سلام و ادب خدمت همه کسانی که از این وبلاگ دیدن می کنند وبه علاقه مندان علم جغرافیااین وبلاگ جهت گسترش ومعرفی علم جغرافیا وتبادل نظر بین علاقه مندان ایجاد شده است مارا با نظرات سازنده خود در غنای مطالب وبلاگ یاری نمایید.....
ایمیل:eisa.parsa@yahoo.com
تلگرام:
parsa13629@

مدیر وبلاگ : عیسی پارسا
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خودتونو در مورد کیفیفت مطالب وبلاگ بیان کنید؟









چهارشنبه 1 دی 1389 :: نویسنده : عیسی پارسا

عکس

پنچری لاستیک ماشین دانشجویان

چهار دانشجو در مورد تاریخ امتحان اشتباه کردند و یک امتحان را از دست دادند. بنابراین به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرو پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم دیر رسیدیم.
استاد فکری کرد و آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی داد و از آنها خواست که شروع کنند… اولین مسأله که ۵ نمره داشت، سوال خیلی آسانی بود، اما سوال ۹۵ نمره ای این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

 
گناهت را نمیبخشم!


گناهت را نمیبخشم! تو را با دبگری دیدم که گرم گفتگو بودی

با او آهسته میرفتی سراپا محو او بودی

صدایت کردمو بر من چو بیگانه نگه کردی

شکستی عهد دیرینه گنه کردی گنه کردی 

گناهت را نمیبخشم! چه شبها را که من تنها به یاد تو سحر کردم

چه عمری را که بیهوده به پای تو هدر کردم

گناهت را نمیبخشم! همین بود آن وفایی را که میگفتی

همین بود آن صفایی را که میگفتی

تو که خود این چنین بودی چرا روزم سیه کردی

سیه کردی سیه کردی.....

                 گنه کردی گنه کردی.......


مرگ انسانیت


از همان روزی که دست حضرت قابیل  گشت آلوده به خون حضرت هابیل، 

  از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ  دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود

 از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

 از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند   آدمیت مرده بود.گرچه آدم زنده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،     گشت وگشت و گشت،     قرن ها از مرگ آدم هم گذشت    ای دریغا!   آدمیت برنگشت!

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است . سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست . صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است!

  صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست. قرن « موسی چمبه » هاست!

روزگارما مرگ انسانیت است:               

من که از پژمردن یک شاخه گل، از نگاه ساکت یک کودک بیمار، از فغان یک قناری در قفس  از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست،

وندرین ایام، زهرم در پیاله، زهرمارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست.  

 وای! جنگل را بیابان می کنند! دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند! هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند ....!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست  فرض کن : مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست   فرض کن‌ : یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست  

 فرض کن :  جنگل بیابان بود از روز نخست!  در کویری سوت و کور،   در میان مردمی با این مصیبت ها صبور، صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق،                     

                        گفتگو از مرگ انسانیت است ....



روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هائی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشقها را همه با دور کمر میسنجند

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد

عشقهائی که سر پیچ خیابان برسد

 


 





نوع مطلب : جملات قصار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :